شعر «راهی برای قافلهی خون»
شعر «راهی برای قافلهی خون».
نوشتهی نظام رکنی.
صدا: کریم بهروز.
«رنگینکمان» وقتگیرترین، مهمترین، اصلیترین و خواستنیترین برنامهی من بود. برنامهای بود در زمینهی هنر و ادبیات، اما با شیوهی اجرایی جذاب برای شنونده.
این برنامهی یکساعته در پرمخاطبترین زمان برای رادیو در آن سالها، یعنی روزهای جمعه از ساعت ۹ تا ۱۰ صبح طی سالهای ۴۷ و ۴۸ روی آنتن میرفت.
بخشهای را از آنچه که مانده و نگهداریشان کردهام، خواهید شنید.
نمایشنامهی «دیدار»
نمایشنامهی «دیدار». نوشتهی ژیلا سازگار.
اجرا: بهدخت عشاقی، کریم بهروز، بهزاد عشاقی.
«دیدار» و «جدایی». -نامهایی که من بر آنها گذاشتهام- دو نوشتهی کوتاه در یکی از مجلات هفتگی دههی چهل به قلم ژیلا سازگار بود که من آنها را رادیویی کردم.
در این دو اجرا که بسیار دوستشان دارم و در پنجاه سال گذشته بارها به آنها گوش دادهام، داستان تسلیمشدگی است. تسلیم شدن در برابر آنچه که «واقعیت» میپنداریمش. این دو متن بیشتر تصویر است؛ سکوت و نگاه، که در کار رادیویی جایی ندارند. دلم میخواست فیلمشان میکردم…
اجرای سرکار خانم بهدخت عشاقی در این دو نمایشنامه کمنظیر است. بهتر است شنوندهها ندانند بازیگران دو جوان بیست و هیجده ساله هستند!
قطعهی «آواز باربارا»
قطعهی «آواز باربارا» و ترانهای از فادو.
مانده بودم شعر «آواز باربارا» را چه کسی بخواند؟
هفتهها اجرانشده مانده بود.
یک روز در سالن مهمانان رادیو دختری را دیدم. سبزهرو، با موهای دو گیس بافته و دامن چیندار آبی… حدودا شانزدهساله به نظر میآمد. از سید آبدارچی پرسیدم این دختر کیه؟ گفت خواهر فلانی. (یکی از همکاران خبر رادیو و نیز برنامهی رنگین کمان که داستان شعر آواز باربارا را هم میدانست.)
برای تست گرفتن از خواهر کوچکترش از من اصرار و از او انکار… دستبردار نبودم…
تست گرفتم و آن صدا همان بود که سرگشتهاش بودم. این اولین و آخرین خوانش رادیویی دخترک بود.
آن دخترک البته بعدها همسرم شد… حالا دو تا نوه داریم..
قصهی «صدا»
قصهی «صدا». نوشتهی حسن کرمی.
اجرا: ابراهیم یزدانی.
سه ترانه از ابراهیم منصفی.
بیست سال پیش بود یا بیشتر..
با یکی از رفقا -فتحاله اسماعیلی- تصمیم گرفتیم هر طور شده «حسن» را پیدا کنیم. دلتنگش بودیم. رفتیم بندر. از این و آن سراغ گرفتیم. گفتند نویسندهی برجستهی جنوب جلوی دادگستری بندرعباس عریضه مینویسد!
پیدایش کردیم. ما را به خانهاش برد. چقدر سخت است تصویری از چهرهاش بدهم. حسن سنی نداشت. چهرهاش اما پیر و فرتوت.. چهرهاش شبیه کارگران معادن زغالسنگ تکیده و داغان… مثل عکسهایی که کارگران اول ماه مه در کنار گل سرخی به امیدی روزشان را جشن میگیرند.
نه قصهی تازهای داشت. نه شعری. تنها در مورد یار همیشگی و همراهش «ابراهیم منصفی» که دیگر برای همیشه آرمیده بود حرف زد. جز ابراهیم از همهی یاران دیگرش گله داشت.
تنهایی حسن هولناک بود.
بعدها وقتی دوباره برای دیدنش به بندر رفتیم، تمام کرده بود..
حسن ممنوعالهمهچیز بود.. حسن را فریز کرده بودند. دقیق و عریان بگویم حسن فقط حق داشت نفس بکشد.. حسن دق کرد.
حسن کرمی یکی از برجستهترین و البته کمنامترین قصهنویسان جنوب بود. (کریم بهروز)
دربارهی نادر ابراهیمی و کتاب «بار دیگر شهری که دوست میداشتم»
دربارهی نادر ابراهیمی و پنج نامه برای هلیا، از کتاب «بار دیگر شهری که دوست میداشتم».
صدا: فریده رقیبزاده و کریم بهروز.
آن روزها، سال ۱۳۴۸، چند کار از «نادر ابراهیمی» چاپ شده بود که بسیار بر من و بر ما تاثیر گذاشته بود… قلم نادر ابراهیمی زنده است، خوندار است و آغشته به شعر. حال تو را -در هر حالی که باشی- در کمند خود میگیرد.
این یکی، «بار دیگر شهری که دوست میداشتم» اصلاً عاشقم کرد!
وقتی این کتاب را میخواندم -و میخوانم- به هر کسی که میرسم عاشقش میشوم. در دل و ذهنم ولولهای میشود.
باری… آن روزها پنج نامه از این کتاب را روی نوار ریل خواندم و به دختری که همسرم میشد هدیه دادم. همزمان نامهها را در پنج هفته در پنج برنامهی رنگینکمان خواندم.
تپق دارد. اشتباه کلامی دارد. اما خالص است. نادر ابراهیمی در دیداری در چند دههی بعد، این اشتباهات را بر آن جوانک بخشید! شما هم بر او ببخشایید!
ضمناً
بعد از نامهی آخر و نیز در انتهای قطعهی بعدی، از دو ترانهی جدید استفاده شده که به گوش من، گویی برای این کتاب و این نامهها نوشته و ساخته شدهاند… هرچند که تصمیم بر آن بود و هست که همه چیز همان باشد که سال ۱۳۴۸ بود؛ اما این دو ترانه آنقدر زیبا بودند که از آن گزیرم نبود.
با ناشر تماس گرفتم و ایشان با لطف اجازهی استفاده از آنها را به من دادند:
ترانهی «شعری که زندگیست» و ترانهی «طعم شیرین خیال» از آلبوم «گذر اردیبهشت» کار «گروه دال (دال بند)». با ترانهسرایی غزل مهدوی و صدای امین هدایتی.
موسیقی زمینهی نامهها ساختهی چارلی چاپلین برای فیلم «کنتسی از هنگ کنگ» است.